تبليغاتX
ش.م.پیچک

ش.م.پیچک

در پرتگاه سکوت،فریادم آرزوست

 

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

 

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

 

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشي

 

مي خواهمش در اين شب تنهائي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد، درد ساكت زيبائي

سرشار، از تمامي خود سرشار

 

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد، پيچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را

 

در لابلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد، بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

 

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

درگيردم، به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

 

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوس ها را

 

مي خواهمش دريغا، مي خواهم

مي خواهمش به تيره، به تنهائي

مي خوانمش به گريه، به بي تابي

مي خوانمش به صبر، شكيبائي

 

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب، شبي بي پايان

او، آن پرنده، شايد مي گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 10:8 توسط شاهین| |

قيلوله‌یِ ناگزير
در تاق‌تاقی‌یِ حوض‌خانه،
 
تا سال‌ها بعد
  آبی را

مفهومی از وطن دهد.

 

          اميرزاده‌يی تنها
  با تکرارِ چشم‌هایِ بادامِ تلخ‌اش
  در هزار آينه‌یِ شش‌گوشِ کاشی.

 

لالایِ نجواوارِ فواره‌يی خُرد
 

که بر وقفه‌یِ خوابالوده‌یِ اطلسی‌ها
  می‌گذشت

تا سال‌ها بعد
 

آبی را
  مفهومی
    ناگاه
      از وطن دهد.

 

         اميرزاده‌يی تنها
  با تکرار چشم‌هایِ بادامِ تلخ‌اش
  در هزار آينه‌یِ شش‌گوشِ کاشی.

 

روز
  بر نوکِ پنجه می‌گذشت
از نيزه‌هایِ سوزانِ نقره
  به کج‌ترين سايه،

 

تا سال‌ها بعد
 

تکرّرِ آبی را
  عاشقانه
مفهومی از وطن دهد
  تاق‌تاقی‌هایِ قيلوله

و نجوایِ خواب‌آلوده‌یِ فواره‌يی مردّد
بر سکوتِ اطلسی‌هایِ تشنه،
و تکرارِ ناباورِ هزاران بادامِ تلخ
در هزار آينه‌یِ شش‌گوشِ کاشی
سال‌ها بعد
 

سال‌ها بعد
  به نيم‌روزی گرم
    ناگاه

خاطره‌یِ دوردستِ حوض‌خانه.

         آه اميرزاده‌یِ کاشی‌ها
  با اشک‌هایِ آبی‌ات!
احمد شاملو

آذرِ ۱۳۵۵

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 9:59 توسط شاهین| |

ميانِ خورشيدهایِ هميشه
 
زيبايی‌یِ تو
  لنگری‌ست‌ــ
خورشيدی که
  از سپيده‌دمِ همه ستاره‌گان
    بی‌نيازم می‌کند.

 

نگاه‌ات
  شکستِ ستمگری‌ست‌ــ
نگاهی که عريانی‌یِ روحِ مرا
  از مِهر
    جامه‌يی کرد
بدان‌سان که کنون‌ام
  شبِ بی‌روزنِ هرگز

چنان نمايد که کنايتی طنزآلود بوده‌است.

 

و چشمان‌ات با من گفتند
 

که فردا
  روزِ ديگری‌ست‌ــ

 

آنک چشمانی که خميرمايه‌یِ مهر است!
وينک مهر تو:
 

نبردافزاری
  تا با تقديرِ خويش پنجه‌درپنجه‌کنم.

 

آفتاب را در فراسوهایِ افق پنداشته‌بودم.
به جز عزيمت نابهنگام‌ام گزيری نبود
چنين انگاشته‌بودم.

آيدا فسخِ عزيمتِ جاودانه بود.

 

ميانِ آفتاب‌هایِ هميشه
 
زيبايی‌یِ تو
  لنگری‌ست‌ــ
نگاه‌ات
  شکستِ ستمگری‌ست‌ــ

و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روزِ ديگری‌ست.

احمد شاملو

شهريورِ ۱۳۴۱

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 9:57 توسط شاهین| |

بخاط من نمیگی بخاطر خودته خودخواه

مگه منم ادم نیستم ها؟مگه ادم بجز یه کم خون و گوشت چیه؟بخدا با این رفتارت کم مونده  سکته کنم درضمن من از چیزی شاکی شدم که ناینطوری میگی ها؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:49 توسط شاهین| |

شاهین منو ببخش خواهش میکنم من حقو به خودم ندادم بی انصافی نکن شاهین......

من به خاطر تو میگم بخاطر تو...............

نه خسته شدم نه کم اوردم به قول خودت جای من تصمیم نگیر فقط شرمندم شرمنده تو وخانوات به اینکه چه حق هایی داریو بخاطر من حرف نمیزنی شاهین من خر نیستم میفهمم......

الانم از دوست داشتنت دست نمیکشم وتا ابد عاشقتم فقط نمیخوام خودخواه باشم شاهین نمیخوام....

شاهین ددوست دارم بفهم به اشکام قسم به عشقمون قسم عاشقتم.بخدا دارم نابود میشم

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:18 توسط مسی| |

Design By : Night Melody